عکس این گهواره را در یک آگهی فروش دیدم، این همه چیزی بود که آرزو داشتم...آرزو داشتم پدر شوم، گهواره ای بگیرم برای دخترم، کنارش بنشینم و شباهتش به مادرش را تحسین کنم.دستهایش را ببوسم و بازی کردنش را نگاه کنم.اسمش را صدا کنم. آنقدر کوچک است که هنوز اسمش را نمی داند.بی توجه به من دستانش اورده بالا و بازی میکند. تازه دستهایش را کشف کرده... به عروسک بالای سرش نگاه میکند من هم نشسته ام و نگاهش میکنم.انگشتانش را تکان می دهد. حتما چیز جدیدی کشف کرده.دخترم میخواهد زندگی کند...و من نتوانستم فرصت زندگی را
برچسب:
نویسنده: کیانوش طباطبایی
تاريخ: شنبه
17 مرداد
1405 ساعت: 14:50